دلتنگم...
پُرم از دلتنگی
...
رفتی از این آغوش چه راحت و باز منم تنها وخاموش چراغم
...
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت
را ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو
به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه
لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی که
هنوزم دوسش داری.....!؟
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری
تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه
وجودت له شد.....!؟
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف
بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام
نتونی بگی.....!؟
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک
گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی
بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری.....!؟
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی
و اون وقت آروم زیر لب بگی:
گل من باغچه ی نو مبارک

من مدت ۳۰ الی ۴۰ رز میشد که اصلا به بلگفا سر نمیدم...
از همه دوسان عذر خواهی میکنم ولی خودمونیم بعضی هاتون خیلی بی معرفتیدکه یه سر ه نزدید به من...
خلاصه دیگه میخوام دوباره یه سرو سامون به اینجا بدم .
ایندفعه میخوام واسه یه نفر بنویسم که اینور شیشه است یعنی عشقش از شیشه رد شده....
نمیخوام بحث عشقو فلسفیش کنم ولش کن ولی یه کم قضیه تو پست های بعدیم فرق میکنه اینو شاید خودتونم احساس کنید...
فعلا!
یادم میآد اون موقع ها هیچ حس خواصی بهت نداشتم عزیزم!
الان هم که بدون تو نمیتونم سر کنم >هیچ نمیدونم به یاد من هستی یا نه!!!!
اصلا به من فکر میکنی؟ حق داری من انقدر ترسو هستم که نتونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم!
به هر حال تا آخر عمر عاشقتم !
به یاد تو میرم زیر بارون تا خیس شم! نه من دیوونه نیستم...من عاشقم
یه عشق شیشه ای که فقط من از اینور شیشه تورو میبینم...شاید تو هم منو ببینی! امیدوارم
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها... می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم ...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده ...
نمی دانم ...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست ؟؟؟؟؟؟
نمی فهمم . چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه ی شلاق باران
سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست ؟؟؟؟؟؟؟
نمی فهمم کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه ی باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟؟؟؟؟
نمی دانم ... نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست ....نمی فهمم !!!!!
یاد آرم . روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ... با دلی غمناک و تابان
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم کجای این لجن زیباست ؟؟؟؟؟
بشنو از من ...کودک من
پیش چشمم ... مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد ...
فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو ...درد و غم دارد
خدا هم خوب میداند...
که این عدل زمینی عدل کم دارد .......
غم دوری از چشات منو آخر می کشه
به خودم میگم میای بی خودی دلم خوشه
بی خودی فکر میکنم یه روز از راه
می رسی
دورباره می بینمت توی اوج بی کسی
بی خودی منتظرت لب جاده می شینم
بی خودی هر ثانیه تورو از دور می بینم
بی خودی دلم خوشه به دوباره دیدنت
ساعتو کوک می کنم لحظه ی رسیدنت
بی خودی حروم میشن لحظه هام به پای تو
تو که دوستم نداری از خیال من برو
غم دوری از چشات دلمو می لرزونه
بی ستاره شدمو هیچکسی نمی دونه
بی ستاره شدمو هیچکسی نمی دونه
هیچکسی نمی دونه
غم دوری از چشات منو آخر می کشه
به خودم میگم میای بی خودی دلم خوشه
بی خودی فکر میکنم یه روز از راه می رسی
دورباره می بینمت توی اوج بی کسی
بی خودی حروم میشن لحظه هام به پای تو
تو که دوستم نداری از خیال من برو
غم دوری از چشات دلمو می لرزونه
بی ستاره شدمو هیچکسی نمی دونه
بی ستاره شدمو هیچکسی نمی دونه
هیچکسی نمی دونه

به نو کردن ماه
به بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمه گان به هیاهو شمشیر در پرنده گان نهادند.
ماه
برنیامد!
قصه نكنم دراز كوتاه كنم......... بازا بازا كز انتظارت مردم
حافظ

هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت به جفاي فلك و غصه ي دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابدسر نكشد وز سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت كه اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پي خوبان دل من معذور است درد دارد چه كند كز پي درمان نرود
هركه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پي ايشان نرود
تقديم به قلب هاي عاشق!(عشق شيشه اي)
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت وز بستر عافيت برون خواهم خفت**
باور نكني خيال خود را بفرست تا در نگرد كه بي تو چون خواهم خفت**
![]()

چشم که بر هم میگذارم گویی به دنیایی تازه قدم گذاشته ام..اینجا نفس کشیدن آسان است..وتو از همیشه به من نزدیکتر..دست هایم را که میگشایم به آسمان اوج میگیرم و در عطر تو گم میشوم و اینبار دیگر چشم نمی گشایم تا بدانی که میخواهم تو نزدیک من باشی و من در عطر تو غوطه ور...
آن خدايي كه بزرگش خواندي به خدا مثل تو تناست"بخند!
دستخطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغزي ماست"بخند!
فكر كن درد تو ارزشمند است فكر كن گريه چه زيباست بخند!
راستي آنچه به يادت داديم پر زدن نيست كه درجاست بخند!